تبليغاتX

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

نان وریحان
 
نان وریحان
 
 
افسانه ی من شنیدنی بود ................. افسوس که کرده ام فراموش
 

 سهراب سپهري

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد کم کم در کوچه سنجاق کها.

بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات، سبک بيرون

دلم از غربت سنجاقک پُر.

من به مهمانی دنيا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک.

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خيس محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

چيزها دیدم در روی زمين:

کودکی دیدم، ماه را بو م یکرد.

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.

نردبانی که از آن، عشق م یرفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبيد.

ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم

بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم، در به در م یرفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.

بر های را دیدم، بادبادک م یخورد.

من الاغی دیدم، یونجه را م یفهميد.

گاوی دیدم سير. « نصيحت » در چراگاه

« شما » : شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت

.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط یک دوست  | 
می خوام وبلاگ را بایه داستان کوتاه  و زیبا از ادیسون آغاز کنم

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه میكرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!!حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهدداشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد:پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
روحش شاد
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:22 قبل از ظهر  توسط یک دوست  | 
 
  بالا  
اين صفحه را خانگي صفحه ي خانگي خود کنيد