آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ:
|
نان وریحان
|
||
|
افسانه ی من شنیدنی بود ................. افسوس که کرده ام فراموش |
طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد کم کم در کوچه سنجاق کها
.بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات، سبک بيرون
دلم از غربت سنجاقک پُر
.من به مهمانی دنيا رفتم
:من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
.رفتم از پله مذهب بالا
.تا ته کوچه شک
.تا هوای خنک استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم
.من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
.چيزها دیدم در روی زمين
:کودکی دیدم، ماه را بو م یکرد
.قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد
.نردبانی که از آن، عشق م یرفت به بام ملکوت
.من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبيد
.ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم
بود، کاسه داغ محبت بود
.من گدایی دیدم، در به در م یرفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
.بر های را دیدم، بادبادک م یخورد
.من الاغی دیدم، یونجه را م یفهميد
.گاوی دیدم سير
. « نصيحت » در چراگاه«
شما » : شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت .
|
|